بنگارم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد . پس عمر بن خطاب گفت : بيمارى بر پيامبر چيره شده ، قرآن نزد ماست و كتاب خدا براى ما كافى است .
حاضران در اين باره مجادله و گفتگو كردند و پيامبر به آنان دستور داد كه از محضرش بيرون روند . « 1 »
در يكى از روايات بخارى در اين باره آمده است كه يكى از حاضران گفت : پيامبر را چه مىشود آيا هذيان مىگويد ؟ پس از آنحضرت دربارهء فرمودهاش سؤال كردند و با وى چون و چرا نمودند تا آن كه پيامبر فرمود :
مرا واگذاريد . آنچه در آنم بهتر از چيزى است كه شما مرا بدان مىخوانيد .
آنگاه حاضران را به سه وصيّت ، امر فرمود : يكى آنكه مشركان را از جزيرة العرب بيرون برانند . دوّم آنكه سپاهيان را اجازهء خروج دهند چنان كه خود پيامبر چنين كرده بود . امّا راوى از گفتن وصيّت سوّم خاموش ماند يا گفت : آن را فراموش كردم . « 2 »
روشن است كه مسلمانان چنان نبودهاند كه آخرين وصيّت پيامبرشان را از ياد ببرند مگر آن كه آن وصيّت مربوط به اوضاع سياسى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و اقتضا مىكرده كه به دلخواه يا از روى ترس به دست فراموشى سپرده شود .
واقعيّت آن است كه خليفه دوّم ، اتهام خود در حق پيامبر را كه گفته بود ، بيمارى بر وى چيره شده است چنين توجيه كرد و گفت : او هيچ خير
هامش
( 1 ) - سيرة الأئمّة ، ص 276 .
( 2 ) - همان مأخذ ، ص 277 .