( تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ ) « 1 » .
« بريده باد دستان ابولهب و نابود شود . »
ابولهب نخستين كسى بود كه پيامبر را در آن روز به ريشخند گرفت .
چراكه درميان جوانان بنى هاشم كه حدود چهل تن بودند ، اظهار داشت :
اين مرد ( پيامبر ) چه سخت شما را جادو كرده است !
حاضران نيز با شنيدن اين سخن پراكنده شدند و پيامبر فرصت سخن گفتن با آنان را از دست داد .
فردا نيز على عليه السلام بار ديگر آنان را به ميهمانى فراخواند . ميهمانان اين بار نيز آمدند و خوردند و نوشيدند و پيش از آن كه ابولهب بخواهد سخن بگويد ، پيامبر آغاز سخن كرد و گفت :
فرزندان عبدالمطّلب ! بهخدا سوگند من درميان عرب مردى نمىشناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من آوردهام ، آورده باشد . من خير دنيا و آخرت را براى شما به ارمغان آوردهام و خداوند تبارك و تعالى به من فرمان داده است كه شما را دعوت كنم . پس كدام يك از شما مرا در اين كار يارى مىكند تا برادر و وصى و جانشين من درميان شما باشد ؟
هيچ كس از حاضران پاسخى نگفت مگر على كه آن روز چنان كه خود گفته است از تمام آنان جوانتر و چشمانش از همه درخشانتر و ساق پايش ظريفتر بود . او گفت :
« اى پيامبر خدا من ياور تو در اين دعوت خواهم بود » .
هامش
( 1 ) - سورهء مسد ، آيهء 1 .