پدر نزيست . اگرچه برخى ديگر از تواريخ مدتّى كمتر از اين ذكر كردهاند .
امّا وى درهمينمدّت كوتاه همواره اندوهگين و ماتمزده و بيمار بود . گروهى از زنان مهاجر و انصار به ديدارش آمدند تا از وى عيادت كنند ، آنان به او گفتند : سلام بر تو اى دختر رسول خدا چگونه شب را به روز آوردى ؟
پاسخ داد : به خدا سوگند ! شب را درحالى به روز آوردهام كه دنياى شما درنظرم ناخوشايند است و بر مردان شما خشمگينم . تا آنان را براى جويدن فرو بردم آنقدر كال و نارس بودند كه فوراً از دهانم بيرون افكندمشان از وقتى كه به باطن آنها پىبردم از ايشان بيزار و آزرده شدم .
پس زشتى و پليدى باد بر سست رأيان و ياوهگويان و بزدلان . چه بد است آنچه براى خودشان پيشاپيش فرستادند ، كه خداوند برايشان خشم خواهد گرفت و در عذاب او جاودانه خواهند زيست . ناگزير زمام خلافت را به گردن ايشان افكندم و دشواريهاى آن را بخودشان وا نهادم . پس بريده بادبينى و گوش مردم ستمكار !
آخر اينان براى چه خلافت را از ابوالحسن بازداشتند ؟ به خدا سوگند آنان جز به خاطر ترس از شمشير و نيز جنگاورى وى و شجاعتهاى او در راه خدا از او كينه به دل ندارند .
به خدا سوگند ! اگر زمام مركب خلافت را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به دست او سپرده بود در دست او مىگذاردند و از وى دفاع و پيروى مىكردند ، به خوبى آن را مهار مىكرد ، آنگاه به نرمى و راحتى ، آنان را به راه مىبرد و هدايت مىكرد ، كهاو پايگاه استوار رسالت و اساس مستحكم نبوّت ، و مهبط روحالامين و در كار دنيا و آخرت خبير بود . هشدار ، كه اين
هدايتگران راه نور ، زندگاني صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا (س) ( فارسى) — صفحة 75
مساهمون: شريعت
ص٧٥