تحريكِ همت نفس است . به هر حال عشق نفس را تكميل و استعدادات حيرتانگيز باطنى را ظاهر مىسازد ( 1 ) ، بيش از هر نيروى ديگرى حركت مىدهد و احياناً كرامت و خارق عادت به وجود مىآورد . آنچه اهل عرفان دربارهء عظمت انسان گفتهاند نظرشان به انسان بما هو عاشق است .
عشق مطلقاً اكسير است و خاصيت كيميا دارد ، يعنى فلزى را به فلز ديگر تبديل مىكند . مردم هم فلزات مختلفى هستند : * ( الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة . ) *
در زبان شعرا ، در باب اثر عشق ، بيشتر به دو اثر بر مىخوريم :
يكى الهام بخشى و فياضيت كه :
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
و ديگر تغيير دهندگى و كيمياگرى . اروپاييان عنوان قهرمان سازى و نابغه سازى به عشق مىدهند . فرويد هم در همين زمينه بحث كرده است . شعراى خودمان عنوان دوا و طبيب هم به او دادهاند . مولوى مىگويد :
شاد باشاى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوس ما
ايضاً در تحريك و نيروى عشق مىگويد :
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
هامش
( 1 ) اينجاست كه مسئلهء كشش و كوشش مطرح است . دو نيروست كه انسان را به مقصد مىرساند ، كوشش از خود است و كشش از محبوب . در تأثير هيچ يك از اينها نبايد اغراق گفت . راجع به قدرت كشش ، آقاى طباطبايى مىگويند :
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سماكش كشش ليلى برد