مىسازد آنچنان كه در زمينهء ماده و حيات بيان كرديم يعنى ذهن ، هم اشياء را منعكس مىكند و هم آنها را به منزلهء آيينه اى قرار مىدهد كه در آنها تصويرى افتاده است ، خود آنها را با تصويرى كه در آنها افتاده است منعكس مىكند . مثلًا آنچه مواجهتاً ذهن احساس مىكند آثار حيات است نه خود حيات ، ولى آثار حيات را كه مىبيند از اين راه به طور غير مستقيم خود حيات را مىبيند . پس ذهن ، هم تصوير مستقيم دارد و هم غير مستقيم . ادراك قوهء برق و كهربا و بلكه ادراك خود ذات جسم در ماوراء عوارض رنگ و حجم و بو و شكل ، از اين قبيل است . ما غرق در يك سلسله تصورات هستيم كه همهء آنها را غير مستقيم درك كردهايم .
از اين رو مىگوييم همين جهان است كه انديشهء ماوراء جهان و طبيعت را در ما به وجود آورده است از اين راه كه : .
الف . در جهان آنچه مىبينيم اين است كه اشياء فانى شونده و مقهور و غيرقائم بالذاتاند . طبعاً اين پرسش - لااقل - به وجود مىآيد كه آيا هستى در همهء اجزاى خود مقهور و غير قائم بالذات و ممكن بالذات است يا اينكه ذاتى قائم به خود و قيّوم هستيهاى ديگر وجود دارد ؟ اينجاست كه ذهن حكم مىكند كه همهء لامستقلها به مستقل و همهء وابسته ها به يك ناوابسته و همهء فقرها و نيازها به يك غنا و بىنيازى منتهى مىشود . اين است كه مىفرمايد : .
* ( بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له و بمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضد له . ) * .
و همچنين فرمودهاند : * ( لايعرف ما هنالك الَّا بما ههنا ، ) * و اين است مفاد استدلال ابراهيمى : .
* ( و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض . . . فلما جنّ عليه الليل رأى كوكباً قال هذا ربى فلما افل قال لا احبّ ) *
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 345
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٤٥