كو جرأتِ گفتن كه عطا و كرم او
با دشمن و با دوست چرا هست و چرا نيست
درويش كه در كشور فقر است شهنشاه
پيش نظر خلق ، گدا هست و گدا نيست
بى مهرى و لطف از قبل يار به عبرت
از چيست ؟ ندانم كه روا هست و روا نيست
توحيد - حيرت حكيم
چل سال بيش با خرد و هوش زيستم
آخر عيان نشد به حقيقت كه كيستم
عاقل ز هست گويد و عارف ز نيستى
من در ميان آب و گلِ هست و نيستم
من صدر بزم قدسم و مسندنشين انس
ليكن تو چون به بزم نشينى بايستم
زان است ( ظ ) خندهام به كمالات ديگران
كاندر كمال خويش چو ديدم گريستم
صبر و ظفر نماند چو ديدم جمال دوست
شد پنبه رشته اى كه به يك عمر ريستم
صهبا از آن ميان و دهان كس نشان نيافت
يا من هنوز محرم اسرار نيستم .
( آقا محمدرضا قمشه اى )