نيست ( 1 ) و نيز معرفت ادراك مسبوق به عدم است يا ادراك ثانى است بعد از آنكه ادراك اول مذهولٌ عنه واقع شده و علم ادراك مجرد از اين دو اعتبار است و لهذا گفته مىشود كه الله عالمٌ و گفته نمىشود الله عارفٌ .
كلام مطول از جهاتى مخدوش است . شايد فرق صحيح علم و معرفت اين است كه در علم صِرف آگاهى از وجود كافى است ، علم به زيد با اطلاع از وجود زيد به تنهايى صدق مىكند ، اما معرفت زيد آنگاه صادق است كه انسان به خصوصيات از اصل و نسب و شغل و كار در حيات او اطلاع پيدا كند .
2 . شيخ در نمط نهم اشارات بعد از تعريف زاهد و عابد مىگويد : .
و المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديماً لشروق نور الحق فى سرّه يخص باسم العارف .
مطابق تعريف شيخ صرف اينكه كسى خدا را به دلايل بشناسد عارف نيست . عارف بودن ملازم است با سالك بودن و انصراف از غير .
3 . ظاهراً در قرآن كلمهء معرفت و عارف دربارهء انسانها نسبت به خدا اطلاق نشده است .
4 . اقلّ معرفت خدا همان است كه كسى بداند « جهان را صاحبى باشد خدا نام » كه از آن به دين العجائز ( 2 ) تعبير شده :
از آن چرخى كه گرداند زن پير
قياس چرخ گردنده همى گير .
و به قول عربى بدوى : .
البعرة تدل على البعير و اثر الأقدام تدل على المسير ، أفسماء
هامش
( 1 ) اين سخن در مورد جزئى شايد صحيح باشد ولى در مورد بسيط صحيح نيست .
عرف ميان بسيط و مركَّب در لغت فرق نمىگذارد .
( 2 ) و در واقع اين اندازه علم ، علم هست اما معرفت نيست .