و لا تزودت قبل الموت نافلة
و لم اصلّ سوى فرض و لم اصم
ظلمت سنة من احيى الظلام الى
ان اشتكت قدماه الضر من ورم
اما در زبان فارسى :
شايد در درجهء اول بعضى مثنويات سعدى را در گلستان و بوستان و بعضى قصايد او را بايد نام برد .
در گلستان مىگويد :
هر دم از عمر مىرود نفسى
چون نگه مىكنم نمانده بسى
اى كه پنجاه رفت و در خوابى
مگر اين پنج روزه دريابى
خواب نوشين و بامداد رحيل
بازدارد پياده را ز سبيل
هركه آمد عمارتى نو ساخت
رفت و منزل به ديگرى پرداخت
وان دگر پخت همچنان هوسى
وين عمارت بسر نبرد كسى
يار ناپايدار دوست مدار
دوستى را نشايد اين غدّار
نيك و بد چون همى ببايد مُرد
خنك آن كس كه گوى نيكى برد
برگ عيشى به گور خويش فرست
كس نيارد ز پس ، تو پيش فرست
عمر برف است و آفتاب تموز
اندكى ماند و خواجه غرّه هنوز
اى تهى دست رفته در بازار
ترسمت پر نياورى دستار