آنكه تمام زندگى ما پر است از انواع آزارها به خاطر جلب منافع شخصى و بلكه دچار ساديسم مىباشيم و از نفس آزار ديگران لذت مىبريم و يك نوع خبث طينت داريم . حقيقت اين است كه آنچه در ميان ما هست چيز ديگرى است . در ميان ما افرادى احياناً پيدا مىشوند كه داراى عواطف عالى اجتماعى مىباشند و اهل فضل و ايثار مىباشند و اين شكاف بين افراد اجتماع ما هست كه بعضى اهل تجاوزند و بعضى اهل ايثار ، بر خلاف غربيها كه يكدست مىباشند و همه اهل عدل و متوسطند . ديگر آنكه عواطفى كه در ميان عموم ما هست يك نوع حالتى است كه نمىشود اسم آن را انسان دوستى گذاشت عادتى است در ما كه بيش از آنكه در آن غيردوستى دخالت داشته باشد ، خودپرستى دخالت دارد كه براى اينكه مثل اعراب جاهليت صلاى كرم داده باشيم در مواقعى مهمانيها و خرجها مىكنيم و لهذا در همان حال بر زيردستان از زن و نوكر ظلم مىكنيم . بعلاوه اينكه ما مردمى هستيم كه عادت كردهايم به يكديگر دروغ بگوييم و دروغ بشنويم . همان طورى كه از گفتن دروغ لذت مىبريم از شنيدن و ديدن دروغ و از تعارفهاى لفظى و عملى دروغين به يكديگر لذت مىبريم . عواطف ما يك نوع تظاهرات و تعارفات دروغينى است كه به آنها عادت كردهايم ، نه اينكه حقيقتاً انسان دوستى و مهربانى و صفا و يكرنگى باشد . به اضافهء همهء اينها وضع غربيها نشان مىدهد كه همهء افراد آنها هدف اجتماعى دارند و آن نظم و عواطف اجتماعى را به خاطر هدف اجتماعى در خود به وجود آورده و تكميل و تربيت كردهاند ولى از خصوصيات ما مردم ، بى هدفى است و اگر هم فرضاً هدفى داشته باشيم هدف فردى است نه اجتماعى .
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٥٢