ور سوى شهر است دم رويش به ده
خاك آن دم باش و از رو پس بجه
آنگاه بلافاصله مىگويد :
ارزش هرچيز به مقصوداوست :
مرغ را پر مىبرد تا آشيان
پرّ مردم همت است اى مردمان
عاشقى كالوده شد در خير و شر
خير و شر منگر ، تو در همت نگر
باز اگر باشد سپيد و بىنظير
چونكه صيدش موش باشد ، شد حقير
ور بود جغدى و ميل او به شاه
او سرِ باز است ، منگر در كلاه
آدمى بسرشته از يك مشت گل
برگذشت از چرخ و از كوكب به دل
آدمى بر قدر يك طشت خمير
برفروزد از آسمان و از اثير
هيچ كرّمنا شنيد اين آسمان
كه شنيد اين آدمىّ پر غمان ؟
بر زمين و چرخ عرضه كرد كس
خوبى و عقل و عبادات و هوس ( 1 ) ؟
جلوه كردى هيچ تو بر آسمان ؟
خوبى روى و اصابت در گمان ؟
پيش صورتهاى حمام اى ولد
عرضه كردى هيچ سيم اندام خود ؟
بگذرى زان نقشهاى همچو حور
جلوه آرى با عجوز نيمكور
هامش
( 1 ) . اين بيت سخن سارتر را به ياد مىآورد كه ارزش آنگاه محقق مىشود كه بيننده اى در كار باشد .