من چو مرغ اوجم ، انديشه مگس
كى بود برمن مگس را دسترس
چون ملالم گيرد از سفلى صفات
برپرم همچون طيور الصّافات
حافظ درباره اينكه ذكر خدا تمركز خاطر و حضور نفس مىدهد ، مىگويد :
حضورى گر همى خواهى از او غايب مشو حافظ
متى ما تلق من تهوى دع الدنيا و اهملها
در جاى ديگر مىگويد :
صبا به تهنيت پير مىفروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاى
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فكر تفرقه بازآى تا شوى مجموع
به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد
7 . مولوى درباره شناخت خود واقعى و اينكه او كانون لذت و بهجت است نيز مطالبى دارد . از آن جمله مىگويد :
راه لذت از درون دان نز برون
احمقى دان جستن از قصر و حصون
آن يكى در كنج زندان مست و شاد
وان دگر در باغ ترش و بىمراد
در تخطئه كسانى كه لذت را از باده و مستى و بيخودى مىخواهند كه در واقع آن فرار از خود است ، مىگويد :