تو پيك خلوت رازى دو ديده بر سر راهت
به مردمى نه به فرمان ، چنان بران كه تو دانى
بگو كه جان عزيزم ز دست رفت خدا را
به لعل روح فزايش ببخش آن كه تو دانى
من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
3 . اى كه دائم به خويش مغرورى
گر تو را عشق نيست ، معذورى
گرد ديوانگان عشق مگرد
كه به عقل عقيله مشهورى
مستى عشق نيست در سر تو
رو كه تو مست آب انگورى
روى زرد است و آه دردآلود
عاشقان را دواى رنجورى
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر مىطلب كه مخمورى
4 . با آنكه از وى غائبم وز مىچو حافظ تائبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامى مىزنم
( 237 ) .
ملامتى :
5 . در شأن من به باده كشى ظن بد مبر
كالوده گشت جامه ولى پاكدامنم
( 236 )
6 . بدين شكرانه مىبوسم لب جام
كه كرد آگه ز راز روزگارم
7 . به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم
چرا كه شرم همى آيدم ز حاصل خويش
8 . الااى طوطى گوياى اسرار . . . ( ص 165 رجوع شود )