تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
تو پيك خلوت رازى دو ديده بر سر راهت به مردمى نه به فرمان ، چنان بران كه تو دانى بگو كه جان عزيزم ز دست رفت خدا را به لعل روح فزايش ببخش آن كه تو دانى من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
3 . اى كه دائم به خويش مغرورى گر تو را عشق نيست ، معذورى گرد ديوانگان عشق مگرد كه به عقل عقيله مشهورى مستى عشق نيست در سر تو رو كه تو مست آب انگورى روى زرد است و آه دردآلود عاشقان را دواى رنجورى بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر مىطلب كه مخمورى
4 . با آنكه از وى غائبم وز مىچو حافظ تائبم در مجلس روحانيان گه گاه جامى مىزنم
( 237 ) . ملامتى :
5 . در شأن من به باده كشى ظن بد مبر كالوده گشت جامه ولى پاكدامنم
( 236 )
6 . بدين شكرانه مىبوسم لب جام كه كرد آگه ز راز روزگارم
7 . به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم چرا كه شرم همى آيدم ز حاصل خويش
8 . الااى طوطى گوياى اسرار . . . ( ص 165 رجوع شود )