و قتاده گفتهاند : « حنيذ » بريان شده با سنگهاى داغ را گويند ، و فراء گفته : « حنيذ » آنست كه در زمين گودى بكنند و آن را در گودى بريان كنند ، و ابن عطية گفته : « حنيذ » آنست كه پس از بريان شدن آبش بچكد .
« فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ »
و چون ابراهيم ديد دستهاى آنان بگوسالهء بريان دراز نمىشود ( و از آن نميخورند ) در نظرش ناشناس آمدند .
« وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً »
و ترسى از آنها در دل گرفت . و در اينكه سبب ترس ابراهيم چه بود ؟ اختلاف است ، برخى گفتهاند : آنها را جوانانى نيرومند مشاهده كرد و خانهء ابراهيم عليه السلام نيز در كنار شهر بود و چون ديد از خوردن غذا امتناع دارند خود را با آن وضع ايمن از بلا نميديد ، زيرا رسم مردم آن زمان چنان بود كه چون كسى غذا و طعام ديگرى را مىخورد صاحب غذا از ناحيهء ميهمان بر جان و مال خود ايمن بود . و برخى گفتهاند : ابراهيم خيال كرد آنها دزدانى هستند كه براى رساندن آسيبى به دو آمدهاند ، و ديگرى گفته : احساس كرد كه آنها بشر نيستند و براى كار بزرگى آمدهاند ، و قولى هست كه گفتهاند : ابراهيم دانست كه آنها فرشتهاند ولى ترسيد كه مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند ، تا آنجا كه به دو گفتند :
« لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ »
اى ابراهيم نترس كه ما براى عذاب و هلاكت قوم لوط آمدهايم و براى عذاب قوم تو نيامدهايم ، و برخى گفتهاند : آنها دعا كردند و خدا گوسالهء بريان شدهء ابراهيم را زنده كرد و برخاسته به راه افتاد ، در اينوقت ابراهيم دانست كه آنها فرستادگان خدايند .
« وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ »
و زنش سارة كه دختر هاران ابن ياحور بن ساروع بن ارعوى بن فالغ و دختر عمو و يا بگفتهء بعضى دختر خالهء ابراهيم بود پشت پرده ايستاده بود و سخن فرشتگان و ابراهيم عليه السلام را مىشنيد .
و مجاهد گفته : « قائمة » يعنى آن زن براى خدمتكارى فرستادگان خدا سر پا ايستاده بود و ابراهيم با ميهمانان نشسته بود . و برخى گفتهاند : يعنى براى نماز ايستاده بود و ابراهيم نشسته بود .