تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
بود به دنبال طبيب كه از او خون بگيرد ، پس على بن جعفر ايستاد و گفت : اى سيّد من ، اجازه بده طبيب با من شروع كند تا تيزى آهن رگ مرا ببرد قبل از تو . عبد اللّه بن الحسين اعرابى را مورد خطاب قرار داد و گفت : اين عموى پدرش است . چون طبيب از كارش دست كشيد ، امام خواست خارج شود ، پس على بن جعفر با عجله خودش را رساند و كفشهاى امام را مرتب كرد تا اينكه حضرت كفشهايش را پوشيد ، و اين دلالت بر عمق ايمان او و شناختش نسبت به امام مىكند و آنچه از منزلت عظيمى كه نزد خداى متعال دارد . ( 1 ) 3 . محمد بن حسن بن عمّار روايت كرده است كه نزد على بن جعفر در مدينه نشسته بودم ، و دو سال بود كه نزد او بودم ، و آنچه را كه از برادرش - يعنى ابو الحسن موسى بن جعفر عليه السلام - شنيده بودم مىنوشتم ، در اين هنگام ابو جعفر محمد بن على الرضا عليه السلام داخل مسجد شد ، يعنى مسجد النبى صلّى اللّه عليه و آله ، پس على بن جعفر بدون كفش و ردا پريد و دست امام را بوسيد و او را گرامى داشت . امام عليه السلام به او فرمود : عمو ، بنشين كه خدا تو را رحمت كند . پس على با ادب و خضوع پاسخ گفت : اى آقاى من ، چگونه بنشينم در حالى كه تو ايستاده‌اى ؟ وقتى على بن جعفر به جاى خود برگشت يارانش شروع به سرزنش او كردند به خاطر تعظيم به حضرت جواد عليه السلام ، و گفتند : تو عموى پدر او هستى و اين كار را مىكنى ؟ و آنها نفهميده بودند حقيقت امامت را و اينكه خداى متعال امام جواد عليه السلام را برگزيده است . پس على در پاسخ آنها گفت : ساكت باشيد وقتى كه خداى عزّ و جل چنين مىخواهد . و على ريشش را گرفت به سوى آسمان و گفت : خدا اين پيرمرد را اهل