وفات كرد ، او به سوى امام رضا عليه السلام رفت در حالى كه فكر نمىكرد امام كاظم عليه السلام درگذشته باشد و به امامت امام رضا عليه السلام نيز معتقد نبود . او قصد داشت سؤالى از امام رضا بنمايد . وقتى به حضرت رسيد كه او در « الصوى » بود . پس اجازه خواست و داخل شد . امام به وى خوشامد گفت و او را نزديك خود طلبيد و سپس به او گفت : اى حسين ، اگر مىخواهى خدا تو را بدون حجاب ببيند و تو خدا را بدون حجاب ببينى پس اهل بيت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را دوست بدار و كسى را كه امور مسلمين را در آن ضمن در دست گرفته است .
حسين با عجله گفت : آيا من مىتوانم به خداى عزّ و جل نگاه كنم ؟
امام عليه السلام جواب داد : بلى به خدا .
بعد از آن حسين مطمئن شد كه امام كاظم عليه السلام وفات يافته و امام رضا عليه السلام امام بعد از اوست .
امام عليه السلام سپس به سوى او برگشت و گفت : من نمىخواستم اجازه بدهم وارد شوى ، زيرا اوضاع خيلى بحرانى است ، و اين به خاطر مراقبت شديد جاسوسان دولت عباسى بود و من كار تو را مىدانستم ( يعنى تو واقفى هستى ) .
امام افزود : آيا امر خودت را خوب مىدانى ؟
پس آن مرد گفت : بلى . « 1 »
( 1 )
97 . حسين بن بشير
او از امام رضا عليه السلام روايت نموده و احمد بن محمد از او روايت كرده است . « 2 »
هامش
( 1 - 2 ) همان مأخذ .