فقهى اين است كه بعضى مسائل متشابهى كه مورد بحث واقع مىشود و معلوم نيست كه از مسائل اصولى است يا از قواعد فقه يا از مسائل فقه را تشخيص دهيم ؛ و واضح است تشخيص اينكه فلان مسئله مربوط به چه علمى مىشود ، تأثير تامّى در نحوهء ورود به بحث در مورد آن و چگونگى استفاده راه حل آن از مبادى خاص خود دارد ؛ چرا كه هر يك از اين علوم روش بحث خود را دارد كه در علم ديگر جارى نمىباشد .
فايده
در بين گروهى از اصوليون چنين مشهور شده كه مسائل اصولى به درد مجتهد مىخورد نه مقلّد ، به خلاف مسائل فقهى كه مربوط به هر دو مىشود ، و همين را راهى براى جدا سازى مسائل فقهى از اصولى دانستهاند .
از نتايج اين گفته - همانگونه كه به آن تصريح نيز كردهاند - اين مىشود كه تطبيق كبراى مسائل فقهى بر مصاديق جزئى آن شأن ، فقيه نيست ، بلكه وظيفهء او بيان احكام فرعى كلّى است كه دائرمدار موضوع است ، و اما تشخيص مصداق آن حكم و تطبيق حكم بر موضوع خارجى در موارد حاجت ، به عهدهء مقلّد است ، و فقيه به آن كارى ندارد ، مگر در مورد عمل خودش . بنابراين اگر