با يكديگر كه بعضى سبب است و علت براى ديگرى و تا دسته ى اوّل رها نشود ديگرى بجاى خود باقى است ولى در اصل اجبار نيست و مىتوان به زودى از آن دست برداشت و تقليد و سرسختى را رها كرد تا علم و معرفت پيدا شود ، چنان كه بيشتر آن مردم اين حقيقت را درك كردند و بتدريج به راه راست رفتند و نفرى چند كه كورى و نادانى را برگزيدند باندك مدّت در جنگ بدر و ديگر حوادث نابود شدند .
سخن ما : اين اشعار مثنوى است در دفتر اوّل براى گفتگوى نوح با مردم :
بنگريد اى سركشان من من نيم
من ز جان مردم بجانان ميزيم
چون ز جان مردم بجانان زنده ام
نيست مرگم تا ابد پاينده ام
چون بمردم از حواسّ بو البشر
حقّ مرا شد سمع و ادراك و بصر
چونكه من من نيستم ايندم ز هواست
پيش اين دم هر كه دم زد كافر او است
هست اندر نقش اين روباه شير
سوى اين روبه نشايد شد دلير
گر ز روى صورتش مىنگروى
غرش شيران از او مىنشنوى
گر نبودى نوح را از حقّ يدى « 1 »
پس جهانى را چسان بر هم زدى
صد هزاران شير بود اندر تنى
هر دو عالم را همى ديد ارزنى
او برون رفته بد از ما و منى
او چو آتش بود و عالم خرمنى
هامش
( 1 ) يد : بمعنى دست و قدرت و نيرو كه در اين شعر به معناى دوّم استعمال شده است .