گفت نى گفتمش چو كردى سعى
از صفا سوى مروه بر تقسيم
ديدى اندر صفاى خود كونين
شد دلت فارغ از نعيم و جحيم ؟
گفت از اين باب هر چه گفتى تو
من ندانستهام صحيح و سقيم
گفتم اى دوست پس نكردى حجّ
نشده در مقام محو مقيم
رفته و مكّه و آمده باز
محنت باديه خريده بسيم .
تفسير صفى عليشاه :
حجّ بود در نزد ما توحيد ذات
عمره باشد نيز توحيد صفات
سير « في اللَّه و الى اللَّه » را تمام
مينمايد در سلوك از هر مقام
اندر استعداد احوال و صفات
مختلف شد نفسها در واردات
همچو حيوان ضعيف و هم قوى
كه نيند اندر تحمّل مستوى
همچنين بعضى ز اوصاف از نفوس
سهل باشد قلع و قمعش بىعبوس
قمع بعضى از صفاتش مشكل است
اندر « احصرتم » ازين رو داخل است
بعضى از حجّاج دائم « محصرند »
بعض ديگر بر مناسك قادرند
معنى « لا تحلقوا » را گوش دار
موت آثار طبيعت هوش دار
زايل آن هرگز نگردد يا كه سلب
نفس تا قربان نشد در ارض قلب
و آن مريض اعنى بدانش ناتوان
هم ضعيف از روى استعداد و جان
قلب او از عارضات مستمرّ
كش بود اندر جبلَّت مشتهر
هست ممنوع از سلوك و از شهود
هم ز قيد و هم ز توحيد وجود
چى است احرام آن كه در طىّ مقام
كرد لذّتها و شهوتها حرام
چى است طوف كعبه نزد رهروان
هفت نوبت پيش جانان بذل جان
يعنى اندر عشق او پيوستگى
هم ز نعمتهاى هستى رستگى
حال عاشق در حضور دوست چى است
بىخبر از بستگىّ و رستگى است
يار آمد ، وقت نظم خانه نيست
جاى حرف محرم و بيگانه نيست