گوئى ويرا مىبينى اگر تو وى را نمىبينى وى تو را مىبيند . اين اشارت است فرا نهايت مقام سالكان و تحقيق اين سخن آن است كه هر روندهاى را در هر مقام كه باشد بدايتى است و وساطتى و نهايتى : بدايت آن است كه آغاز سفر كند از خود و در روش آيد - وساطت آن است كه بصفت غريبان شود و غريبوار زندگى كند - نهايت آن است كه بكعبهى مشاهدت رسد .
* ( وَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ ) * - 112 روح البيان : گفتهاند : دو ترس و دو آرامش در يك دل فراهم نمىشود پس آنكه در دنيا خائف بود در آن عالم كه همه از كار خود ترسناك هستند آسوده است و همچنان اندو هناك از گذشتهى خود نيست چون وظيفه خود را انجام داده است .
سخن ما در اين آيات : 1 - آيت آخر « لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ » گفته شده است بجاى « و ما هم بخائفين » شايد براى اشاره به اين كه در دل محسنين هيچ جاى خوف باقى نمانده است و ممكن نيست ترس در دل آنها راه يابد و شايد مثنوى « 1 » به اين اشاره نظر داشته باشد در اين چند شعر :
« لا تخافوا » هست نزل « 2 » خائفان
هست در خور از براى خائف ، آن
هر كه ترسد مرو را ايمن كنند
مرد دل ترسنده را ساكن كنند
آنكه خوفش نيست چون گوئى مترس ؟
درس چدهى نيست او محتاج درس
2 - آيت 112 « وَقالُوا لَنْ يَدْخُلَ ) * الخ » عقيدهى خود خواهى و تعصّب يهود نقل و انتقاد شده است تا خودشان بفهمند راه كج ميروند و ديگران هم تربيت شوند و از اينجور بدبينى نسبت به ديگران و خودپرستى برگردند و ادّعاى بىدليل نه خود اظهار كنند و و نه از كسى بپذيرند . و بدانند كه دين يهود و نصارى موجب آمرزش و بهشت نيست و وسيلهى نجات ديندارى با اخلاص و نيكوكارى است .
هامش
( 1 ) مجلد اوّل داستان يافتن رسول قيصر عمر را در زير خرمابن .
( 2 ) آنچه وسيلهى پذيرائى مهمان باشد .