رسوا سازد ، و در نهايت اگر در اين حدّ نيز ناتوان است بايد لا اقل با قلب و دل به جنگ آنها برخيزد و اين آخرين مرحلهء جهاد در راه حق و ستيزهگرى با دشمنان اوست كه جز اين راهى در پيش نيست .
ابو رافع گويد : پس از استماع اين توصيهء لازم ، خدمتش عرض كردم : يا رسول اللَّه ! از خدا بخواهيد و برايم دعا كنيد كه اگر زمان آنان را درك كنم ، توان جنگ با آنها را به من كرامت نمايد ، تا با كوشش هر چه بيشتر ، شمشير به دست و با آنها بجنگم [ پس از گذشت دوران آن سه تن ] كه مردم با على بيعت كردند و معاويه با او به مخالفت برخاست و طلحه و زبير به سوى بصره رفتند ، [ تا فتنهء جنگ جمل را به پا كنند ] با خود گفتم : اينان همان قومى هستند كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در بارهء آنان سخن گفته است .
ابو رافع تصميم به جنگ با آنان گرفت ، زمينى كه در خيبر داشت و خانهء مسكونيش در مدينه را فروخت و آن مقدار مالى كه از فروش زمين و خانه به دست آورد ، هزينهء جنگ نمود و با فرزندانش ، آمادهء نبرد با دشمنان على عليه السّلام شدند ، از اين رو در زمانى كه على عليه السّلام براى رفع غائلهء جمل مدينه را به قصد بصره ترك گفت ، ابو رافع و خاندانش با او راهى بصره شدند . و تا شهادت امير مؤمنان عليه السّلام در كوفه بود ، از آن پس ، با امام مجتبى عليه السّلام به مدينه بازگشت و چون خانه و زمينى در اختيار نداشت ، امام حسن عليه السّلام يك قطعه زمين از صدقات على عليه السّلام در ينبع كه براى كشاورزى آمادگى داشت ، به او اختصاص داد و خانهاى نيز به او بخشيد .
« 308 » در جنگ جمل ، هنگامى كه زيد بن صوحان مجروح گرديد ، على عليه السّلام در آخرين لحظات حيات وى و براى آخرين ديدار ، به بالينش رسيد ، فرمود : يا زيد خدا تو را رحمت كند به خدا سوگند ، تا آن جايى كه تو را شناخته و از حال تو آگاهم ، انسانى هستى
هامش
( 308 ) . مناقب خوارزمى ، باب دوم ، فصل شانزدهم ، ص 111 با اندك اختلافى در لفظ ؛ در كشف الغمّة اربلى ، ج 1 ، ص 147 ؛ نور الأبصار ، ص 80 .