نمىگيرد ؟ گفتند : نه ، او را بياور .
آذر رفت و ابراهيم را از ميان حفره بيرون آورد . و هنگامى كه ابراهيم عليه السلام نگاهش به حيوانات و جانداران و مردم افتاد ، يك يك از نامهاى آنها از پدرش مىپرسيد و آذر به وى پاسخ مىداد . در اين موقع ابراهيم عليه السلام گفت : اين همه مخلوقات ناچار بايد پروردگار و آفرينندهاى داشته باشند . و زمانى كه ابراهيم عليه السلام از غار بيرون آمده بود ، شب بود ، پس سر به سوى آسمان بلند كرده ستارهء مشترى را روشن و تابناك ديد . گفت : «
هذا رَبِّي
؛ اين پروردگار من است » . ولى ديرى نپاييد كه ستاره غروب نمود . در اين موقع ابراهيم عليه السلام گفت : «
لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ
؛ من غروب كنندگان را دوست نمىدارم » . يعنى خدايى را كه پنهان مىشود دوست ندارم .
ابن عبّاس گفته : زمان خروج ابراهيم عليه السلام از ميان غار در آخر ماه بوده ، به همين جهت قرص ماه را در اوّل شب نديد و چون آخر شب شد ماه را ديد كه سر از افق بر آورد . ابراهيم عليه السلام گفت : اين پروردگار من است . و چون ماه هم ناپديد گرديد گفت :
« لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ » .
« 1 »
« اگر پروردگارم مرا هدايت نكند ، من هم از گمراهان خواهم بود » .
و چون صبح شد و خورشيد را پرتو افكن نگريست گفت : اين پروردگار من است ، اين از همه بزرگتر است و چون خورشيد رخ در نقاب افق كشيد خدا به او فرمود : «
أَسْلَمَ
؛ سر به فرمان خداوند فرو آور » .
ابراهيم عليه السلام گفت : «
أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ
؛ مطيع فرمان پروردگار جهانيانم » .
و آنگاه به نزد قوم خود رفت و آنان را به يكتاپرستى دعوت نمود و گفت :
« يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ * إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ
هامش
( 1 ) - انعام : 76