فصل دوّم رؤياهايى راجع به پيامبران گذشته كه در قرآن ذكر نشده است
فصل دوّم : رؤياهايى راجع به پيامبران گذشته كه در قرآن ذكر نشده است
1 - بخت النصر و دانيال
تفسير قمّى : آنگاه كه بخت النصر ، از بنى اسرائيل به قدرى كشت كه خون حضرت يحيى عليه السلام از جوشش ايستاد ، به بابل رفت و در آنجا شهرى بنا نمود .
و چاهى حفر كرد و دانيال را در ميان چاه انداخت . و ماده شيرى نيز با او در چاه افكند . شير گِلِ چاه مىخورد و دانيال شيرش را مىنوشيد . تا اينكه بخت النصر در خواب ديد : گويا سرش از آهن و دو پايش از مس و سينهاش از طلاست .
منجّمين را به نزد خود فرا خواند و از آنان پرسيد : چه خواب ديدهام ؟
گفتند : نمىدانيم . ولى خوابت را براى ما بگو .
بخت النصرخشمگين شده بهآنان گفت : من سالهاست شما را اداره وسرپرستى مىكنم ، اينك از پاسخ اين سؤال من عاجزيد ؛ پس دستور داد آنان را كشتند .
يكى از نديمان بخت النصر به وى گفت : اگر كسى دربارهء خواب تو چيزى بداند ، همانا او كسى است كه در اين چاه است ؛ زيرا شير به او آسيبى نمىرساند ، گِل مىخورد و به او شير مىدهد .