حضرت عليه السلام به من فرمود : راست گفتى . و آنگاه آن بيت را ضميمه آنها نمود ؛ و لكن نقل اوّل اظهر است .
12 - داستان قصيدهء ابن صيفى
حياة الحيوان دميرى : ابن صيفى شاعر را « حَيْص بَيْص » نامند ؛ بدان جهت كه او روزى مردم را در حال حركت تند و شديد ديد و گفت : مردم را چه شده كه در ( حيص بيص ) هستند ، پس اين لقب براى او باقى ماند .
نصراللَّه بن يحيى - كه از موثّقين اهل سنّت است - مىگويد : على بن ابىطالب را در خواب ديدم ، به او گفتم : شما مكّه را فتح كرديد و به مردم گفتيد : هركس به خانه ابوسفيان پناه برده در امان است ، و در همين حال بر فرزندت حسين عليه السلام مىگذرد آنچه كه گذشت .
آن حضرت عليه السلام فرمود : آيا اشعار ابن صيفى را در اين باره نشنيدهاى ؟
گفتم : نه .
فرمود : اشعار را از خود او بشنو .
وقتى از خواب بيدار شدم شتابان به نزد او رفتم و خوابم را برايش نقل كردم ، در اين موقع او صيحهاى كشيد و گريه سر داد و قسم ياد كرد كه آن اشعار را در همان شب سروده است و تا آن موقع براى هيچكس نخوانده و ننوشته است و آنگاه برايم خواند :
ملكنا فكان العفو منا سجية * فلما ملكتم سال بالدم أبطح
« به قدرت رسيديم ( پس بخشيديم ) كه عفو عادت ماست ، ولى آنگاه كه شما قدرت يافتيد در ابطح ( مكّه ) خون جارى شد » .
و حسبكم هذا التفاوت بيننا * و كل إناء بالذى فيه ينضح