3 - تأثير استخوان
( 1 ) جوانى نزد عمر رفت و ميراث پدر را از او طلب كرد و اظهار داشت كه او هنگام فوت پدرش در مدينه كودكى بوده است . عمر بر او فرياد زد و او را دور نمود . جوان از نزد عمر بيرون رفت و از دست او تظلم مىكرد . اتفاقا حضرت امير - عليه السلام - به جوان رسيد و چون از قضيّه آگاه شد به همراهان خود فرمود : جوان را به مسجد جامع بياوريد تا خودم در ماجرايش تحقيق كنم .
جوان را به مسجد بردند . على - عليه السلام - از او سؤالاتى كرد و آنگاه فرمود :
چنان دربارهء شما حكم كنم كه خداوند بزرگ به آن حكم نموده و تنها ، برگزيدگان او بدان حكم مىكنند سپس بعضى از اصحاب خود را طلبيده به آنان فرمود : بياييد و بيلى نيز همراه بياوريد ، مىخواهيم به طرف قبر پدر اين كودك برويم . چون رفتند ، آن حضرت به قبرى اشاره كرد و فرمود : اين قبر را حفر كنيد و ضلعى از اضلاع بدن ميت را برايم بياوريد ، و چون آوردند حضرت آن را به دست كودك داد و به وى فرمود : اين استخوان را بو كن ، كودك از استخوان بو كشيد ، ناگهان خون از دو سوراخ بينى او جارى شد ، على - عليه السلام - به كودك فرمود : تو پسر اين ميت هستى .
عمر گفت : يا على ! با جارى شدن خون ، مال را به او تسليم مىكنى ؟
حضرت فرمود : اين كودك سزاوارترست به اين مال از تو و از ساير مردم و آنگاه به حاضران دستور داد استخوان را بو كنند ، و چون بو كشيدند ، هيچ گونه تأثيرى در آنها نگذاشت . و دوباره كودك از آن بو كشيد و خون زيادى از بينى او جارى شد ، پس مال را به كودك تسليم نموده و فرمود : به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه آن كسى كه اين اسرار را به من آموخته است « 1 » .
* * *
هامش
( 1 ) - مناقب ، سروى ، ج 1 ، ص 491 .