خداى تعالى مىفرمايد : «
بَلِ الْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ
» .
- هيچ بيمارى نداريم .
- امير المؤمنين - عليه السلام - تبسم نمود و به آنان فرمود : به يگانگى خداوند و رسالت محمد - صلّى اللّه عليه و آله - گواهى مىدهيد ؟
- يگانگى خدا را قبول داريم ولى محمد را نمىشناسيم .
- محمّد فرستادهء خداست .
- ما پيامبرى او را قبول نداريم .
- اگر بر پيامبرى محمد گواهى ندهيد شما را به قتل خواهم رساند .
- هر چه مىخواهى بكن .
در اين موقع امير المؤمنين به مأمورين انتظامى دستور داد آنان را به خارج كوفه برده و دو گودال نزديك هم حفر نموده و با روزنهاى آنها را به هم ارتباط دهند ، و آنگاه به آن گروه فرمود : شما را به وسيلهء دود خواهم كشت .
گفتند : هر چه مىخواهى بكن همانا حكم تو تنها در اين دنياست . در اين موقع امام - عليه السلام - آنان را به آرامى در ميان گودال انداخت و آنگاه دستور داد در گودال ديگر آتش افروختند و پيوسته بر ايشان بانگ مىزد چه مىگوئيد آيا از عقيدهء خود برگشتهايد يا نه ؟
مىگفتند : هر چه مىخواهى انجام ده ، تا اين كه به وسيلهء دود كشته شدند .
اين خبر در گوشه و كنار و در شهرها منتشر گرديد و مردم دربارهء آن سخنها مىگفتند . تا اينكه يك روز كه آن حضرت در مسجد تشريف داشت ، مردى يهودى از اهل مدينه كه يهوديان مدينه به بزرگى و دانايى او و پدرانش معتقد بودند با گروهى از بستگانش وارد كوفه شده و مستقيما به طرف مسجد جامع كوفه رهسپار گرديده در بيرون مسجد بار انداختند ، و به آن حضرت - عليه السلام - پيغام دادند كه ما قومى از يهود هستيم كه از حجاز آمده با شما گفتگويى داريم آيا شما به نزد ما مىآييد ، يا ما بر شما وارد شويم ؟
امير المؤمنين - عليه السلام - خود به طرف آنان از مسجد بيرون رفت و مىفرمود :