خود را نمىدهد و طلبكارانش را سر مىدواند بايد زندانى شود ، و آنگاه او را وادار مىكنند كه داراييش را به نسبت ديونش بين طلبكارانش تقسيم كند ، و اگر امتناع ورزد امام اين كار را مىكند « 1 » .
7 - علاج
( 1 ) پسرى بدون اجازهء پدر وليدهء ( كنيزى كه از مولايش فرزند دارد ) پدر را به مردى فروخت ، كنيز از مشترى پسر زاييد . در اين هنگام مولاى اول با مشترى به مخاصمت برخاست و گفت : اين كنيز وليدهء من است و پسرم بدون اجازهام آن را به تو فروخته است ، مشترى انكار مىكرد ، خصومت به نزد حضرت امير - عليه السلام - بردند .
امير المؤمنين به مولاى اول فرمود : كنيز و پسرت را از مشترى بگير . مشترى حضرت را سوگند داد تا برايش چارهاى كند على - عليه السلام - به او فرمود : جوان فروشنده ( پسر مولاى اول ) را نزد خودت نگهدار تا پدرش معامله را امضا نمايد ؛ مشترى جوان را نگهداشت .
مولاى اول به مشترى گفت : فرزندم را رها كن .
مشترى گفت : به خدا سوگند او را به تو نمىدهم مگر اين كه پسرم را به من ردّ نمايى .
مولاى اول چون اين بديد تنها معاملهء پسر مشترى را اجازه داد بدون مادر « 2 » .
8 - افسانهگو در مسجد
( 2 ) امير المؤمنين - عليه السلام - در مسجد مردى را ديد افسانه گويى مىكند ، آن حضرت با تازيانه بر بدنش بنواخت و او را از مسجد بيرون كرد « 3 » .
هامش
( 1 ) - من لا يحضر ، كتاب القضايا ، باب 13 ، حديث 1 .
( 2 ) - من لا يحضر ، كتاب القضايا و الاحكام ، باب 69 ، حديث 56 .
( 3 ) - فروع كافى ، ج 7 ، ص 263 ، حديث 20 .