مقابلش نشستند ، و آنگاه به مدعى رو كرده و فرمود : چه مىگويى ؟
مرد گفت : اى پسر رسول خدا ! اين دو نفر برادرم را شبانه از منزل بيرون برده و قسم به خدا بازنياوردهاند و نمىدانم با او چهكار كردهاند .
امام - عليه السلام - به آن دو مرد رو كرده ، فرمود : شما چه مىگوييد ؟
گفتند : ما برادر اين شخص را جهت گفتگويى از خانهاش بيرون بردهايم و پس از پايان گفتگو به خانهاش بازگشته است .
امام - عليه السلام - به مردى كه آنجا ايستاده بود فرمود : بنويس :
« بسم اللّه الرحمن الرحيم رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرموده : هر كس شخصى را شبانه از خانه بيرون برد ضامن اوست مگر اينكه گواه بياورد كه او را به منزلش بازگردانده است » .
اى غلام ! اين يكى را دور كن و گردنش را بزن . مرد فرياد برآورد : اى پسر رسول خدا ! به خدا سوگند من او را نكشتهام و ليكن من او را گرفتم و اين مرد او را به قتل رسانيد .
آنگاه امام - عليه السلام - فرمود : من پسر رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - هستم دستور مىدهم اين يكى را رها كن و ديگرى را گردن بزن ، پس آن مردى كه محكوم به قتل شده بود گفت : يا بن رسول اللّه ! به خدا سوگند من او را شكنجه ندادهام و تنها با يك ضربه شمشير او را كشتهام ، پس در اين هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادق - عليه السلام - به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند ، و فرمود : آن ديگرى را با تازيانه تنبيه كنند . و سپس وى را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود : هر سال پنجاه تازيانه به او بزنند « 1 » .
3 - دو مادر و يك فرزند !
( 1 ) در زمان خلافت عمر دو زن بر سر كودكى نزاع مىكردند و هر كدام او را فرزند
هامش
( 1 ) - فروع كافى ، كتاب الديات ، باب 11 ، حديث 3 . تهذيب ، ج 10 ص 221 ، حديث 1 .