شمشير رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - را برايم بياور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد و بدون اختيار سر را بيرون كشيد ، و آن ديگر همچنان سرش را نگهداشت .
امير المؤمنين - عليه السلام - به غلام رو كرده ، فرمود : مگر تو ادّعا نمىكردى من غلام نيستم ؟
گفت : آرى ، و ليكن اين مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنين خطايى شدم .
پس آن حضرت - عليه السلام - از مولايش تعهّد گرفت كه ديگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسليم نمود « 1 » .
( 1 ) و نظير همين داستان را شيخ كلينى و صدوق و طوسى از امام صادق - عليه السلام - نقل كردهاند كه مناسب است در اينجا بيان شود . راوى مىگويد : در مسجد الحرام ايستاده بودم و نگاه مىكردم كه ديدم مردى از منصور دوانيقى - خليفهء عبّاسى - كه به طواف مشغول بود استمداد طلبيده به وى مىگفت : اى خليفه ! اين دو مرد برادرم را شبانه از خانه بيرون برده و بازنياوردهاند ، به خدا سوگند نمىدانم با او چهكار كردهاند .
منصور به آنان گفت : فردا به هنگام نماز عصر همين جا بياييد تا بين شما حكم كنم .
طرفين دعوى در موقع مقرّر حاضر شده و آمادهء حل و فصل گرديدند ، اتفاقا امام صادق - عليه السلام - حاضر و به دست مبارك تكيه زده بود . منصور به آن حضرت رو كرده و گفت : اى جعفر ! بين ايشان داورى كن .
امام صادق - عليه السلام - فرمود : خودت بين آنان حكم كن ! منصور اصرار كرد ، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد . امام - عليه السلام - پذيرفت .
پس فرشى از نى براى آن حضرت انداختند و روى آن نشست و متخاصمين نيز در
هامش
( 1 ) - فروع كافى ، كتاب القضايا و الاحكام ، باب النوادر ، حديث 8 . تهذيب ، باب الزيادات فى القضايا و الاحكام ، حديث 58 .