عمر گفت : نمىدانم ، در اين اثناء امير المؤمنين - عليه السلام - وارد گرديده به آنان فرمود : گفتگوى شما چيست ؟ يهوديان سؤال خود را مطرح كردند . حضرت امير - عليه السلام - به آنان فرمود : بگوييد وقتى كه شب مىشود روز به كجا مىرود ؟
گفتند : خدا مىداند .
على - عليه السلام - همين طور هم جاى بهشتها را خدا مىداند ، و آنگاه آن حضرت - عليه السلام - نزد پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - آمده و داستان را عرضه داشت و در همان حال آيهء شريفه نازل گرديد :
«
فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ *
؛ « 1 » بپرسيد از دانشمندان اگر خودتان نمىدانيد » « 2 » .
8 - از قضاى خدا به قدرش فرار مىكنم
( 1 ) روزى امير المؤمنين - عليه السلام - از نزديكى ديوارى كه به ديوار ديگر مايل شده و مشرف به انهدام بود گذر مىكرد و در اين موقع مسير خود را تغيير داده از سمت ديگرى به مقصد ادامه داد .
مردى گفت : يا امير المؤمنين ! از قضاى خدا فرار مىكنى ؟
امام - عليه السلام - فرمود : از قضاى خدا به قدرش فرار مىكنم « 3 » . ( يعنى اين عمل نه به منظور فرار از قضاى الهى بود بلكه وظيفهء دينى چنين اقتضا مىكرد ) .
9 - قضاء و قدر
( 2 ) حجاج بن يوسف براى چند تن از علماى زمان خود به نامهاى حسن بصرى ، عمرو بن عبيد ، و اصل بن عطا و عامر شعبى نامه نوشت تا آراء و نظريات خود را پيرامون قضا و قدر برايش بنويسند .
هامش
( 1 ) و 2 - سورهء نحل ، آيهء 43 . مناقب سروى قضاياه فى حال حياة النبى - صلّى اللّه عليه و آله - .
( 3 ) - توحيد ، صدوق ، باب 60 ، القضاء ، حديث 3 .