به پهلو افتاد و حاميان شتر به سوى صحرا گريختند ؛ زيرا بت آنان كه آن همه قربانى برايش تقديم كرده بودند ، در هم شكسته شده بود .
( 1 ) امام ، دستور داد شتر را بسوزانند و خاكسترش را بر باد دهند تا چيزى از آن باقى نماند كه سادهلوحان و سادهانديشان به سبب آن ، دچار فتنه شوند و پس از انجام اين كار ، فرمود : « خدايش لعنت كند كه چقدر به گوسالهء بنى اسرائيل شباهت داشت ! » .
آنگاه به خاكسترى كه باد ، آن را پراكنده مىساخت ، نگاهى افكند و اين قول خداوند متعال را تلاوت فرمود :
وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً
« 1 » .
« ( اى سامرى ! ) به اين خدايت كه آن را مىپرستيدى نگاه كن . آن را خواهيم سوزاند و خاكسترش را به دريا خواهيم انداخت » .
( 2 ) بدين ترتيب ، جنگ پايان يافت و پيروزى نصيب امام و يارانش گشت و نيروهاى خيانتكار ، دچار رسوايى و زيانكارى شدند .
امام ، حضرت حسن ، حضرت حسين عليهما السّلام و محمد بن أبو بكر را براى ديدار با عايشه فرستاد « 2 » . آنها به سوى او رفتند و محمد دستش را به داخل هودج برد . وى از او مضطرب شد و بر او فرياد كشيد : تو كيستى ؟
- « ناخوشايندترين خويشانت نزد تو » .
- تو فرزند آن زن خثعمى هستى ؟
- « آرى ، برادر نيكوكارت هستم » .
هامش
( 1 ) طه / 97 .
( 2 ) واقعهء جمل ، ص 45 .