تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
به پهلو افتاد و حاميان شتر به سوى صحرا گريختند ؛ زيرا بت آنان كه آن همه قربانى برايش تقديم كرده بودند ، در هم شكسته شده بود . ( 1 ) امام ، دستور داد شتر را بسوزانند و خاكسترش را بر باد دهند تا چيزى از آن باقى نماند كه ساده‌لوحان و ساده‌انديشان به سبب آن ، دچار فتنه شوند و پس از انجام اين كار ، فرمود : « خدايش لعنت كند كه چقدر به گوسالهء بنى اسرائيل شباهت داشت ! » . آنگاه به خاكسترى كه باد ، آن را پراكنده مىساخت ، نگاهى افكند و اين قول خداوند متعال را تلاوت فرمود :
وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً
« 1 » . « ( اى سامرى ! ) به اين خدايت كه آن را مىپرستيدى نگاه كن . آن را خواهيم سوزاند و خاكسترش را به دريا خواهيم انداخت » . ( 2 ) بدين ترتيب ، جنگ پايان يافت و پيروزى نصيب امام و يارانش گشت و نيروهاى خيانتكار ، دچار رسوايى و زيانكارى شدند . امام ، حضرت حسن ، حضرت حسين عليهما السّلام و محمد بن أبو بكر را براى ديدار با عايشه فرستاد « 2 » . آنها به سوى او رفتند و محمد دستش را به داخل هودج برد . وى از او مضطرب شد و بر او فرياد كشيد : تو كيستى ؟ - « ناخوشايندترين خويشانت نزد تو » . - تو فرزند آن زن خثعمى هستى ؟ - « آرى ، برادر نيكوكارت هستم » .
هامش
( 1 ) طه / 97 . ( 2 ) واقعهء جمل ، ص 45 .