( 1 )
در سرزمين بصره
سپاهيان عايشه بر مردم بصره روى آوردند و دلهايشان را از پريشانى ، ترس و اضطراب ، پر ساختند ، زيرا نيروهاى نظامى در اطراف شهرشان مستقر گشته بودند و مىرفتند كه آن را اشغال نمايند و آنجا را به منطقهاى جنگى و محلّى براى نافرمانى بر ضد خليفهء قانونى سازند .
( 2 ) حاكم بصره ، « عثمان بن حنيف » كه از افراد صاحب مديريت ، تدبير و تعهد در دين بود ، دست به كار شد و « ابو الاسود دؤلى » را نزد عايشه فرستاد تا علّت آمدنش به سرزمينشان را جويا شود .
هنگامى كه وى نزد عايشه راه يافت ، به او گفت : اى ام المؤمنين ! چه چيزى تو را به اينجا آورده است ؟
- براى خونخواهى عثمان آمدهام .
- كسى از قاتلان عثمان در بصره نيست .
- راست مىگويى ولى آنها با على بن أبي طالب در مدينه هستند و من آمدهام تا اهل بصره را به جنگ با وى وادار سازم ، آيا ما براى شما از تازيانهء عثمان به خشم بياييم ولى با شمشيرهاى شما براى عثمان خشمگين نشويم . . .
( 3 ) « ابو الاسود » به وى پاسخ داد و گفت : « تو را به تازيانه و شمشير چهكار ؟
تو را پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بازداشته و به تو فرموده است كه در خانهء خود آرام گيرى و كتاب پروردگارت را تلاوت نمايى كه بر زنان ، كارزارى نيست ، خونخواهى آنان بايسته نباشد و به حقيقت كه على از تو اولى است و به خويشاوندى نزديكتر كه آنها فرزندان عبد مناف مىباشند » .
وى گفتهء او را نپذيرفت و بر انديشهء خود پاى فشرد و گفت : « من از اينجا