و شورشيان ، نداى جهاد سر دادند و طمعورزان و كينهتوزان بر امام ، براى پيوستن به سپاه عايشه شتافتند و آن لشكرها پيش رفتند تا وحدت كلمهء مسلمين را بشكافند و شهرها را در عزادارى ، مصيبت و اندوه ، غرقهور سازند .
( 1 )
عسكر
كاروان عايشه ، شتابان در دل صحرا حركت مىكرد . در ميان راه ، مردى به نام « العرنى » با شترى كه آن را « عسكر » مىناميد ، با آنها روبهرو شد و يكى از سواران كاروان به سوى وى رفت و به او گفت : اى صاحب شتر ! آيا شتر خود را مىفروشى ؟
- آرى .
- به چه قيمتى ؟
- به هزار درهم .
- واى بر تو ! آيا تو ديوانهاى ! شترى به هزار درهم فروخته مىشود ؟
( 2 ) - آرى ، اين شتر من مىباشد . هيچ كس را سوار بر آن ، طلب ننمودم مگر اينكه او را دريافتم و هيچ كس مرا سوار بر آن طلب ننمود مگر اينكه از چنگش رها شدم .
- « اگر بدانى كه ما آن را براى چه كسى مىخواهيم ، به خوبى آن را به ما مىفروختى » .
- « آن را براى چه كسى مىخواهى ؟ » .
- « براى مادرت » .
- « من مادرم را نشسته در خانهاش رها كردم در حالى كه قصد بيرون رفتن