قوم ، سخن بگويد . او نيز به نزد آنها رفت و بر آنها سلام كرد ، اما آنان سلام وى را پاسخ ندادند ، زيرا از فسق و فجور وى آگاه بودند ، آنها به وى گفتند : « اى دشمن خدا ! برگرد » .
« اى فرزند زن آنچنانى ! برگرد كه تو نزد ما نه امين هستى و نه در امان خواهى بود » .
وى ناكام از مأموريت خود بازگشت در حالى كه آنها سخن وى را نشنيده و با توهين و استحقار با وى رو به رو شده بودند .
( 1 )
عثمان از امام كمك مىطلبد
عثمان ، دانست كه جز امام امير المؤمنين عليه السّلام پناهى ندارد ، پس از وى پناه جست و از آن حضرت خواست تا آن قوم را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش فرا خواند ، امام ، پس از اينكه از وى تعهدها گرفت كه به عهد خود وفا كند ، اين درخواست او را پذيرفت و به سوى انقلابيون رفت ، در حالى كه تضمينى براى همهء درخواستهايشان با خود داشت . آنها هنگامى كه وى را ديدند ، گفتند :
« برگرد » .
امام : « كتاب خدا ، به شما داده مىشود و از هر چه موجب خشمتان شده است ، از شما گله ، پذيرفته مىگردد » .
گفتند : « آيا شما اين را ضمانت مىكنيد ؟ » .
امام : « آرى » .
گفتند : « پذيرفتيم » .
( 2 ) آنگاه بزرگان و اشراف آنان همراه امام آمدند و بر عثمان وارد شدند و از