( 1 ) « عدهاى از منافقين ادعا كردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرده است در حالى كه به خدا سوگند وى نمرده است ، ولى به سوى خدايش رفته ، آن گونه كه موسى بن عمران رفته بود . . . به خدا ! رسول خدا بازمىگردد و دست و پاى كسانى را كه در مرگ او ياوهگويى كردهاند ، قطع خواهد كرد » .
و بر هر كسى كه مىگفت رسول خدا مرده است ، مىگذشت ، با شمشير خود ضربه مىزد و او را تهديدها مىنمود « 1 » .
( 2 ) مردم ترسيدند و دچار توهم و شك شده ، گرفتار امواجى هولناك از سرگردانى شدند و نمىدانستند كه آيا ادعاهاى عمر در مورد زنده بودن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را باور كنند كه از بهترين آرزوهاى آنان و از زيباترين رؤياهايشان بود و يا اينكه آنچه را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مشاهده كرده بودند باور نمايند كه او را بىحركت در ميان خانوادهاش بر بستر ، آرميده ديده بودند ؟ ! ! ( 3 ) عمر ، همچنان رعد و برق داشت تا آنجا كه گوشهء لبهايش كف بر آورده بود و افرادى را كه در مورد مرگ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ياوهسرايى كنند ، به كشتن و قطع دستها و پاها تهديد مىكرد ، ولى مدتى نگذشت كه يار و همراهش ابو بكر از « سنح » آمد و همراه وى به خانهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفت و ابو بكر جامه از صورت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برداشت تا از مرگ وى مطمئن شود و پس از اينكه از وفات وى مطمئن شد ، به سوى مردم خارج شد و ادعاهاى عمر را نادرست خواند . و به گروههاى سرگردانى كه فاجعهء درگذشت نجات دهندهء عظيمشان آنها را از سخن بازداشته بود ، روى كرد و گفت :
( 4 ) « هر كس محمد را مىپرستيد ، محمد مرده است و هر كس خدا را
هامش
( 1 ) ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه 1 / 178 .