و هنگامى كه آن را آوردند ، دينارها را در كف دست خود قرار داد و فرمود : « محمد چه گمانى در مورد پروردگارش دارد اگر به لقاى او برود و اينها نزد وى باشند ؟ » .
( 1 ) سپس آن دينارها را صدقه و از حطام دنيا چيزى نزد وى باقى نماند « 1 » ، در حالى كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در حيات خود از لذتهاى اين زندگى بر خود سخت مىگرفت و بنا به گفتهء راويان ، از دنيا رفت در حالى كه از نان جو سير نگشت « 2 » .
و هنگامى كه از دنيا رفت ، زره او نزد مردى يهودى به سى صاع جو در گرو بود « 3 » . و بالش آن حضرت از چرم بود كه آن را از ليف پر كرده بودند « 4 » و او بر حصير مىنشست تا آنجا كه بر بدن آن حضرت اثر كرد ، پس اصحاب به او گفتند : اى رسول خدا ! اگر اجازه دهى براى تو فرشى را تهيّه كنيم .
( 2 ) آن حضرت به آنها فرمود : « مرا به دنيا چه كار ، من در دنيا نيستم جز همچون سوارى كه در سايهء درختى نشسته و سپس از آنجا رفته و آن را رها كرده باشد » « 5 » .
( 3 ) روزى فاطمه قطعه نانى را نزد آن حضرت آورد ، پس پيامبر به او فرمود :
« اى فاطمه ! اين قطعه نان چيست ؟ » گفت : قرص نانى است كه دلم نياسود تا اينكه آن را براى تو آوردم .
حضرت فرمود صلّى اللّه عليه و آله : « همانا اين نخستين طعامى است كه بعد از سه روز به شكم پدرت وارد مىشود « 6 » » .
هامش
( 1 ) احمد ، مسند 6 / 104 .
( 2 ) بخارى 7 / 97 ، صحيح ، كتاب اطعمه .
( 3 ) احمد ، مسند 4 / 105 .
( 4 ) مسلم ، صحيح 3 / 1650 ، كتاب لباس و زينت .
( 5 ) ترمذى 4 / 588 ، صحيح 6 / 60 .
( 6 ) ابن سعد ، طبقات 1 / 400 ، .