تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
( 1 )
و كنت ارنو وجهه كالبدر * فى اربع بعد ليال عشر
به چهرهء حضرتش خيره شده بودم كه مانند ماه شب چهارده بود .
فما مضى الّا يسير من زمن * حتّى اتى ابو محمّد الحسن
چيزى نگذشت كه ابو محمّد حسن عليه السّلام از راه رسيد .
فقال : يا امّاه انّى اجد * رائحة طيّبة اعتقد
گفت : اى مادر من بوى خوشى را احساس مىكنم و معتقدم كه
بانّها رائحة النّبىّ * اخى الوصىّ المرتضى علىّ
آن بوى پيامبر ، برادر وصىّ ، حضرت مرتضى على مىباشد .
قلت نعم ها هو ذا تحت الكساء * مدّثّر به مغطّى و اكتسى
گفتم : آرى آن حضرت در زير كساء خود را به آن پوشانيده است .
فجاء نحوه ابنه مسلّما * مستأذنا قال له : ادخل مكرما
پسرش به سوى او آمده سلام داده و اجازه خواست زير عبا برود . به او فرمود : با احترام و بزرگوارى داخل شو !
فما مضى الّا القليل الّا * جاء الحسين السّبط مستقلّا
اندكى نگذشت كه حسين نوهء پيامبر اكرم به تنهايى سر رسيد .
فقال يا امّ اشمّ عندك * رائحة كانّها المسك الذّكىّ
گفت : اى مادر در نزد تو بويى چونان مشك خوشبو به مشامم مىرسد .
و حقّ من اولاك منه شرفا * اظنّها ريح النّبىّ المصطفى
سوگند به حقّ كسى كه شرافت خود را به تو بخشيده ، تو را اولى به آن دانسته ، گمان مىكنم بوى پيامبر برگزيده است .
قلت نعم تحت الكساء هذا * بجنبه اخوك فيه لا ذا
گفتم : آرى زير همين كساء است ، و در كنارش برادرت در آن پناهنده شده است .
فاقبل السبط له مستأذنا * مسلّما قال له : ادخل معنا
حسين عليه السّلام روى سوى كساء آورد ، سلام كرده اجازه گرفت و حضرت فرمود : بر ما داخل شو .