- عليه السّلام - خداترسى و بيم از حضرت حق بود . ايشان از همان دورهء كودكى در انديشه و به ياد خدا بودند . مورّخان نقل مىكنند كه روزى شخصى بر حضرت گذر كرد و ايشان را ديد كه در كنار كودكان همسال خود ايستاده و مىگريد ، آن شخص پنداشت ايشان بخاطر نداشتن بازيچهاى كه در دست كودكان ديگر است مىگريد و با ايشان همبازى نمىشود لذا گفت :
برايت بازيچهاى مىخرم تا بازى كنى .
حضرت انكار كرد و گفت : « نه ، ما را براى بازى نيافريدهاند . . . » .
آن مرد حيرت كرد و گفت : پس براى چه آفريدهاند ؟ .
- براى دانش و پرستش .
- از كجا اين را مىگويى ؟ .
- زيرا خداوند مىفرمايد : «
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً
« 1 » ؛ آيا پنداشتيد شما را به عبث آفريديم » .
آن مرد حيرت زده و با شگفتى گفت : آخر تو را گناهى نيست در حالى كه كودك هستى ؟ ! .
- از من دور شو ، مادرم را ديدم كه با چوبهاى بزرگ آتش مىافروخت ليكن موفق نمىشد تا آنكه از چوبهاى كوچك استفاده كرد و من مىترسم از چوبهاى كوچك جهنم باشم . . . » « 2 » .
ايمان به خداوند از عناصر ذاتى ايشان بود و يقين به پروردگار با جان و روانشان عجين بود . تنها از خدا بيمناك و خائف بودند و جز از حق از ديگرى هراس نداشتند و اين ويژگى ، در تمام مراحل زندگى در حضرت وجود داشت .
هامش
( 1 ) - سوره مؤمنون ، آيه 115 .
( 2 ) - جوهرة الكلام في مدح السادة الاعلام ، ص 155 و دائرة المعارف بستانى ، ج 7 ، ص 45 .