و بسخاوت بدان جايگاه بود كه بو الأسد يكى بيامد قصد او را بسيستان [ 1 ] ، و روزى چند بدرگاه او بماند كه او را نگفتند ، آخر اين بيتها بنوشت و پيش او فرستاد .
( شعر )
ورد السّقاة المعطشون فانهلوا * ريّا و طاب لهم لديك المكرع
و وردت بحرك [ 2 ] طاميا متدفّقا * فرددت دلوى شنّها يتقعقع
و اراك تقطر جانبا عن جانب * و محلّ بيتى عن سمايك [ 3 ] بلقع
چون خط و شعر او بديد خجل ماند و اندر وقت او را پيش خويش آورد و عذر خواست و دو ياقوت سرخ گرانمايه بدست همى گردانيد ، گفت يا بو الأسد بيست هزار درم دوستر دارى يا ازين يكى ؟ گفت ، من يك پاره سنگ اختيار نكنم ، تا بيست هزار درم [ 4 ] .
بيست هزار درم را بياورد و غلام خويش را گفت برگير ، پس گفت اگر امير بيند يك
هامش
[ 1 ] بو الاسد يكى بيامد قصد او را بسيستان - يعنى ابو الأسد يك بار به قصد زيارت او بسيستان آمد ، و اگر بو الأسد را شخصى گمنام و نكره فرض كنيم آن وقت لفظ ( يكى ) معنى ديگر ميدهد يعنى بو الأسد نام كسى بيامد قصد او را بسيستان - و اما بو الاسد چنين شاعرى كه معاصر با طلحة الطلحات باشد به نظر حقير نرسيد و ابو الاسد نام شاعرى بوده است كه بتصريح اغانى ( ج 12 ص 174 ) معاصر بنى العباس بوده و در زمان طلحه و خلافت يزيد غير از ابو الاسود دوئلى واضع نحو و شاعر و فقيه كسى ديگر به اين نام ديده نشد ، وفات ابو الاسود بقولى در سال 69 ( اغانى ج 11 ص 124 ) و بقولى 99 - 101 در خلافت عمر عبد العزيز ( ابن خلكان جلد اول ص 341 ) رويداده و اغانى گويد سفرى بفارس و اصفهان رفته است و بعيد نيست بسيستان هم رفته باشد اما در اخبار او چنين خبرى ديده نشد و سطر بعد هم تأييد مىكند كه ابو الاسود نبوده زيرا بعيدست ابو الأسود بسيستان برود و طلحه از آمدن او مطلع نشود .
[ 2 ] كذا . . شايد « بحرك ؟ » .
[ 3 ] السماء ، المطر
« اذا سقط السماء بارض قوم * رعيناه و ان كانوا غضابا »
صحاح .
[ 4 ] روى بيست هزار درم متن با خط و مركب شبيه باصل ، بيست هزار درم ديگر نوشته بود كه ضميمهء متن شد .