كنم من نوشته را خوانده و مىگفتم راست گفته ، گفت رسول خدا ( ص ) آن نامه و دست مرا نگهداشت و فرمود : اى بريده آيا على را دشمن ميدارى ؟ گفتم بلى فرمود :
على را دشمن مدار و اگر او را دوست مىدارى بر محبت و دوستيت افزون كن ، قسم به آن كسى كه جان من در دست قدرت او است . نصيب على در خمس بيشتر از اين است . بريده گفت پس از آن بعد از پيامبر كسى محبوبتر از على كه ( خدا از او راضى باشد ) نزد من نبود .
در پايان اصل كتاب اين داستان نيز هست :
داستان خوبى از مناقب كه در فضائل اهل بيت ( ع ) شنيده شده است
( 1 ) ابو حسن على فرزند محمد فرزند شرفيه گفت : قاضى عدل جمال الدين نعمت اللَّه فرزند على فرزند احمد فرزند عطار در روز جمعه پنجم ذى قعده از سال 580 در واسط در وراقين در مغازه من حضور پيدا كرد و نيز امير شرف الدين ابو شجاع فرزند عنبرى شاعر نزد ما حاضر شد ، شرف الدين از قاضى جمال الدين خواست كه مناقب و فضايل به او بخواند .
و سپس از روى دو نسخهاى كه با خط خودم در مغازهام در آن روز بود به خواندن شروع كرد و او از جد مادريش عدل معمر محمد فرزند على مغازلى از پدرش روايت مىكرد آنها مشغول قرائت بودند كه جمعيتى بدورشان گرد آمدند كه ناگاه ابو نصر قاضى عراق و ابو عباس فرزند زنبقه از آنجا عبور كردند ، و آنها به عدالت مشهور بودند ، پس ايستادند و خواندن مناقب را بر او انكار كرده و غوغائى به پا مىنمودند و ابو نصر قاضى عراق در مسخره و استهزاء و پرروئى زياده روى كرده و در ضمن گفتارش با طريق استهزاء گفت : اى قاضى در هر روز جمعه بعد از نماز براى ما برنامه و وظيفهاى معين كن تا مقدارى از اين مناقب را در مسجد جامع بشنويم ! قاضى نعمت اللَّه فرزند عطار گفت : شما قابليت او را نداريد شما بدرب خطيب حاضر شده و گفتيد كه على سورهاى