تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ( بهمراه مناقب كلابى ) ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
را كه تو خواسته‌اى من خواستار شوم پس عمر بسوى پيامبر ( ص ) آمد و در حضور او نشست و گفت : اى رسول خدا بتحقيق خيرخواهى و قدمت مرا در اسلام دانسته‌اى و بتحقيق من بتحقيق من . . . فرمود ، اين حرف چيست ؟ گفت فاطمه را به من تزويج كن گفت : از من رو گردانيد . راوى گفت عمر بسوى ابو بكر بازگشت و گفت : كه او در بارهء فاطمه منتظر بامر خدا است ما را بسوى على ببر تا او را امر كنيم آنچه كه ما خواستار شديم او بخواهد . ( 1 ) على ( ع ) فرمود : من نهال خرما را رسيدگى مىنمودم آن دو نفر آمدند و گفتند آيا بحضور پسر عمويت نمىآئى كه دختر او را خواستگارى كنى ؟ فرمود مرا به امرى آگاه و بيدار نموديد . به پا خواستم و گوشهءاى از عبايم بر دوشم و گوشه ديگر را بر زمين مىكشيدم تا بحضور پيامبر ( ص ) آمدم و در پيش او بر زمين نشستم و گفتم اى رسول خدا بتحقيق خيرخواهى و قدمت مرا در اسلام دانسته‌اى ، بتحقيق من بتحقيق من . . . رسول خدا ( ص ) فرمود : اى على اين حرفها چيست ؟ گفت : فاطمه را به من تزويج كن فرمود در پيش خود چه دارى ، گفت : گفتم : اسب و زرهى فرمود : اما اسبت براى تو لازم است و اما زرهت را به فروش . پس او را به چهار صد و هشتاد درهم فروختم و قيمت او را آورده بدامن پيامبر گذاشتم ، از او مشتى برداشته و فرمود : اى بلال با او عطرى بطلب . گفت : و آنها را امر فرمود كه جهاز فاطمه را مهيا سازند و براى او تختى كه با طناب‌هائى از ليف خرما بسته شده بود ، و بالشى از چرم كه حاشيه آن از ليف خرما بود ، قرار داد و خانه را با ريگ پر كرد و به من فرمود : اگر فاطمه پيش تو آمد چيزى به او نگو تا من بيايم . گفت فاطمه ( ع ) با ام ايمن آمد تا در گوشه خانه نشست و من در گوشه ديگر خانه بودم ، گفت پيامبر ( ص ) آمد و فرمود برادرم اينجا است ؟ به او گفتم برادر تو است كه دخترت را به او تزويج كرده‌اى ؟ ( گفت بلى ) پس وارد شد و به فاطمه فرمود
مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ( بهمراه مناقب كلابى ) ( فارسي ) — صفحة 269 | ابن المغازلي / الكلابي / سيد جواد مرعشى نجفى