و تندى نمىكردم . اگر او به من بد مىگفت ، من آن حرف را بخليفه برميگرداندم . چگونه از مثل تو سگى تحمل كنم ، به من بد بگوئى . ابو مسلم قسم خورد كه پدرش را ديد خنده و گريه مىكند و در صورتش اثر خنده و گريه هر دو نمايان بود .
سپس ابو غانم بطيفورى گفت : راستى بگو تو دشنام الهادى امير المؤمنين را به خودش برميگرداندى ؟ طيفورى جواب داد : به خدا قسم آرى .
سپس بطيفورى گفت : ترا به خدا قسم مىدهم ، چرا در بىآبرو كردن حميد اظهار علاقه كرده و او را دشنام دادى ؟ من كه ترا فحش ندادم . بعد از اين صحبت بگريه افتاد و بر هادى گريهء زيادى نمود .
يوسف گفت : از طيفورى حكايتى را ( حكايت بالا ) كه ابو مسلم برايم گفته بود جويا شدم . طيفورى بگريه افتاد و آنقدر گريه كرد كه ترسيدم هلاك شود .
يادآورى از حميد او را به آن حال انداخت .
سپس بعد از الهادى با كسى گرمتر و كريمتر و خوشمعاشرتر و منصفتر از حميد نديدم . او فرماندهء سپاه بود و بوظيفهء سپاهىگرى با خشونت و خشكى عمل مىكرد ، ولى هنگامى كه با دوستان و برادران خود مىنشست با آنها برادرانه رفتار مىكرد و به آنها برترى نمىفروخت .
يوسف گفت : طيفورى برايم نقل كرد : با حميد طوسى در روزگارى كه بر مدينة السلام و توابع آن حكومت داشت ، در قصر « ابن هبيره » بوديم . جماعتى از « جبل - طى » كه رئيس محترمى داشتند و او را مردى بزرگوار مىدانستند ، بر او ( حميد طوسى ) وارد شدند . حميد به رئيس مزبور اجازه داد ، كه در مجلس عام حاضر شود .
اين مجلس به منظور اظهار قدرت تشكيل گرديده بود . حميد از رئيس آنان پرسيد : اى پسر عمو براى چه آمدهاى ؟ در جوابش گفت : به قصد كمك بشما ، اگر در مقام جنگ با اين ياغى ( ؟ ) باشيد ، آمدهايم . اين ياغى مدعى امرى است كه مربوط به او نيست و استحقاق آن را ندارد .
حميد گفت : من فقط كمك كسانى را مىپذيرم ، كه اعتماد بشجاعت و پايدارى
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى ) — صفحة 394
مساهمون: ابن أبي أصيبعة
ص٣٩٤