همان است كه گفتم . امروزه كسى هارون را خلع نمىكند ، مگر آنكه فردا جعفر را خلع كند .
طيفورى گفت : در اين موقع هادى رو بحاضران كرد و گفت : خدا روى همه را سياه كند . به خدا قسم هرثمه راست گفت و خيرخواهى كرد و شما خيانت كرديد و فى الحال دستور داد پنجاه هزار درهم به او بدهند و همان محلى را كه يندون غلامش دنبال هرثمه رفت او را آورد ، بهرثمه بخشيد . لذا آن محل بنام عسكر هرثمه هنوز معروف است .
پس از آن مردم متفرق شدند و چنين امر مهمى بدين ترتيب گذشت ، ولى مردم در نهايت ناراحتى بودند ، زيرا مىترسيدند اگر حادثهاى براى هادى پيش آيد و وفات كند ، چه بلائى بر سر آنها خواهد آمد ، چون در خلع هارون عجله كردند و همچنين از طرفداران و نزديكان جعفر مىترسيدند و درعينحال آنها هم ( اطرافيان جعفر ) ترس داشته و نااميد هم شده بودند و در دورهء ولايتعهدى جعفر انتظارات بسيارى داشتند . آنان فكر مىكردند كه اگر هادى بميرد و كشته نشوند ، از بيچارگى خواهند مرد .
پس از آنكه موسى الهادى باندرون آمد ، امة العزيز : به او گفت : اى امير المؤمنين ! تصور نمىكنم ، كسى آنچه را كه ما امروز ديديم و شنيديم ديده و شنيده باشد .
صبح امروز اميدوارى بسيار در مورد اين جوان ( جعفر ) داشتم و حالا فوق العاده بر جان او بيمناكم .
الهادى گفت : مطلب همينگونه است كه مىگوئى و من ناراحتى ديگرى را هم بر اين ناراحتى اضافه مىكنم . امة العزيز پرسيد آن ناراحتى چيست ؟ الهادى جواب داد :
امر كردم هرثمه را برگردانند ، تا گردنش را بزنم ، ولى تا بحضور رسيد ، مثل آنكه بين من و ارادهام چيزى حايل شد . دستور دادم به او انعام داده و ملكى به او بخشيدم و تصميم دارم مقام او را بالا ببرم و بيشتر به او احسان كنم و نامش را هم بلند گردانم . در اين حال امة العزيز بگريه افتاد . الهادى بوى گفت : از خدا مىخواهم كه تو را خشنود نمايد .
بيان اين مطلب براى امة العزيز و كسانى كه در اطراف وى بودند ، اين توهم پيشآمد
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى ) — صفحة 392
مساهمون: ابن أبي أصيبعة
ص٣٩٢