همان گفته را تكرار نمود . در اين مرتبه هم ارسطو گفت : « اى حكيم و معلم حكمت من خوب مىدانم و آنچه را به نطافورس درس مىداديد من ياد گرفتم . در اين موقع افلاطون به او گفت :
« بمنبر بالا رو . ارسطو بكرسى شرف بالا رفت درحالىكه لباسهايش كهنه و مندرس بود و بسيار سليس و روان صحبت نمود . انواع حكم و آدابى را كه افلاطون به نطافورس تعليم داده بود همه را بيان كرد ، حتى يك جمله آن را هم فراموش نكرده بود .
افلاطون به پادشاه گفت :
« اى پادشاه آنچه به نطافورس ياد مىدادم ، ارسطو محرمانه و سرى و بدون اطلاع من آموخت و حفظ كرد ، حتى يك حرف را فراموش نكرده است . من در اين باره در برابر اين امر يعنى هوش ذاتى افراد چه توانم كرد . بعضى استعداد دارند و برخى فاقد آنند » .
« در آن عهد عادت بر اين جارى بود كه در چنان روزى پادشاه فرزند خود را به ولايت عهدى نامزد مىكرد و مقام او را بالا مىبرد . آن روز دستور داد كه ارسطو را مورد احترام و عزت قرار دهند و وضع او را مناسب سازند و به پسرش اعتنائى نكرد ، به اين معنى كه به او مقامى نداد . مردم از توفيق ارسطو با نهايت خشنودى از آن جلسه خارج شده و گفتار افلاطون را بين خود بازگو كرده و مىگفتند : « موفقيت و محروميت اين دو بسيار تعجبآور است » .
گفتار ارسطو
« حنين بن اسحاق گفت : آنچه من از حكم ارسطو دريافتهام اينست :
« تقديس و تعظيم و تجليل و تكريم شايسته وجودى مىباشد كه ما را خلق كرده است ؛
« اى حاضران بدانيد كه علم موهبتى الهى و حكمت عطيه و بخشش خداوندى است ، اوست كه مىبخشد و مىگيرد و آدمى را عزت و ذلت مىدهد . برترى در دنيا و افتخار به حكمت است كه روح زندگى و پايهء عقل ربانى است كه از عالم بالا مىرسد ؛