احد فرستادگان پيغمبر رفتند تا به بئر معونه رسيدند از هم پرسيدند كيست كه رسالت پيغمبر را به اين مردم برساند ؟
حرام بن ملحان گفت : من اين كار را خواهم كرد و با نامه پيغمبر به طرف عامر بن طفيل رفت ولى عامر بنامهء پيغمبر وقعى ننهاد .
حرام بمردم گفت اى اهل بئر معونه من نماينده و فرستاده رسول خدايم براى شما .
و اشهد ان لا إله الا اللَّه و اشهد ان محمداً رسول اللَّه - به خدا و پيامبرانش ايمان آريد . مردى پيش آمده و نيزهاى بر پهلويش بزد كه از پهلوى ديگرش برآمد . حرام فرياد زد اللَّه اكبر بخداى كعبه رستگار شدم .
در اينوقت عامر بن طفيل بنى عامر را عليه مسلمين بخواند ولى آنان سخنش را نپذيرفتند و گفتند ما با ابى براء نقض عهد نميكنيم . زيرا او بمسلمين پناه داده و با آنها پيمان بسته . عامر قبائلى از بنى سلم را عليه مسلمين بخواند آنها دعوتش را بپذيرفتند و مسلمين را احاطه كردند مسلمين چون حال را بدين منوال ديدند شمشير برآوردند و جنگ و دفاع كردند تا همگى جز كعب بن زيد كشته شدند مشركين او را با رمقى كه داشت در ميان كشتگان رها كردند و او به همان حال نجات يافت و تا جنگ خندق زنده بود و در آن شهيد شد .
عمرو بن اميه ضمرى و مردى از انصار كه از عقب و بدنبال اصحاب پيغمبر ميآمدند از دور مرغانى را كه اطراف لشگر و ميدان جنگ پرواز ميكردند بديدند و با خود گفتند كه اين مرغان از مطلبى خبر ميدهند بسرعت نزديك شدند اصحاب خود را در خون غلطان يافتند و سواران دشمن و قاتلان آنها را در كنار كشتگان ايستاده ديدند .
انصارى بعمرو گفت چه كنيم ؟ عمرو گفت عقيده من اينست كه به پيغمبر ملحق شده جريان را بوى گزارش دهيم ولى انصارى گفت ديگر پس از قتل منذر بن عمرو ميل بزندگى ندارم و شمشير برآورد و چندان با مشركان بجنگيد تا كشته شد . عمرو بن اميه نيز اسير شد و عامر چون دانست كه او از قبيله ضمّر است ، پيشانى او را بعنوان غلام و اسير داغ نهاد و آزادش كرد . عمرو خدمت پيغمبر رسيد و واقعه را باز گفت پيغمبر ( ص )
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 337
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٣٣٧