إنّ التي زعمت فؤادك ملّها * خلقت هواك كما خلقت هوى لها
* * * همانا آن معشوقهاى كه قلب تو گمان كرد كه او را خسته و ملول ساخته است ، آفريده شده است براى عشق تو و تو نيز آفريده شدهاى براى محبّت او .
بعد از آن گفته كه آنچه از لطافت و شيرينى گفتار ، وجدى به آن حاصل شود ، كلام « يزيد بن طثرينه » است :
بنفسي من لو مرّ برد بنانه * على كبدي كانت شفاء أنامله
و من هابني في كل شيء وهبته * فلا هو يعطيني و لا أنا سائله
* * * جان من فداى آنكس كه اگر سردى انگشتانش را بر جگر سوختهام عبور دهد همانا سر انگشتانش شفا مىگيرد . [ همانطور كه من بهبود مىيابم . ] پس هركه همهچيز خود را به من ببخشد ، من نيز تمام آنچه دارم به او خواهم داد . پس نه او به من چيزى خواهد داد و نه من از او چيزى خواهم خواست [ يعنى اين رابطه بهصورت غيراختيارى مىشود و با گفتن و خواهش نمىباشد ] .
لكن عجب اينكه باديهنشينى كه مأكول ايشان شحّ و سوسمار و موش باشد ، چگونه الفاظ مغلق غير مأنوس را استعمال تواند نمود . الفاظ وحشيه را كسى استعمال مىدارد كه در فصاحت و بلاغت بىبهره باشد . آنانكه از استقامت طبع و سلاست گفتار بهره دارند ، الفاظ وحشيه را منكرند . چنانچه عبّاس بن احنف گفته :
و إنى ليرضينى قليل نوالكم * و إن كنت لا أرضى لكم بقليل
بحرمة ما قد كان بيني و بينكم * من الودّ إلّا عدّتم بجميل
* * * و همانا من به بخشش كم شما راضى و خشنود هستم اگرچه به كم از طرف شما انتظار نمىرود . قسم به حرمت و آبروى آن دوستى كه بين من و شما بود ؛ مگر اينكه به سوى من به زيبايى بازگرديد .
و همچنين دربارهء « فوز » نامى كه عاشق او بوده ، گفته :
يا فوز يا منية عباس * قلبى يفدي قلبك القاسي
أساءت إذا أحسنت ظنّي بكم * و الحزم سوء الظن بالناس
يقلقني الشوق فآتيكم * و القلب مملوء من الياس
* * * اى فوز [ نام معشوقهاى خيالى است كه در ابتداى غزلها به نام او تشبيه