« بشام » « 1 » را بو نكردم مگر به قلب من درود و سلامى از « سعاد » هديه كرد .
1902 - قصهء دلدادگى
يا مطلبا ليس لي في غيره إرب * إليك آل التفصي و انتهى الطلب
و ما طمحت لمرأى أو لمستمع * الا لمعنى إلى علياك ينتسب
و ما أراني اهلا أن تواصلني * حسبي علوا بانّي فيك مكتئب
لكن ينازع شوقي تارة أدبي * فأطلب الوصل لمّا يضعف الأدب
و لست أبرح في الحالين ذا قلق * نام و شوق له في أضلعي لهب
و مدمع كلما كفكفت أدمعه * صونا لذكرك يعصيني و ينسكب
و الهف نفسي لو يجدي تلهفها * عونا و واحربا لو ينفع الحرب
يمضى الزمان و اشواقى مضاعفة * يا للرجال و لا وصل و لا سبب
يا بارقا بأعالى الرقمتين بدا * لقد حكيت و لكن فاتك الشنب
امّا خفوق فؤادي فهو عن سبب * و عن خفوقك قل لي ما هو السبب ؟
( ابن خيمى )
* * * اى مراد و مقصود من ! در غير تو من هيچ زيركى و هوشى ندارم و همواره در تنگناى سختىها به تو پناه مىبرم و خواسته من به تو خاتمه و پايان مىيابد . و هيچگاه به چيزى فرادست خويش نظر نداشتم و گوش فراندادم مگر سخنى كه مقصود و معنى آن به تو نسبت داده شود . و من هيچگاه خود را لايق و شايسته وصال تو نيافتم و همين مقدار شرف و سربلندى براى من بس است كه در انديشه و فكر تو هستم و همواره در وصال تو محزون و غمزده مىباشم . ولى گاهى عشق و شور بيش از اندازهام با ادب و تربيت من به معارضه مىپردازد پس در اين مواقع جوياى وصال و كاميابى مىشوم . و در هردو حال ، سخت بر من نمىآيد كه نگرانى فزاينده دارم و اشتياق و عشق كه در ميان استخوانههايم شعلهور مىشود . و چشمان گريانى كه هرگاه اشكهايش را مىزدايم تا از ياد تو بدر آيم و تو را به فراموشى بسپارم ، مرا نافرمانى مىكند و همچون باران شروع به ريزش مىنمايد . افسوس بر غصههاى من ! اگر غصه را ياور ببيند و دريغا بر جنگ ! اگر جنگ را فايده برسد [ يعنى نه غصه و غم ياريش مىنمايد و نه ]
هامش
( 1 ) . درختى كه با چوب آن مسواك مىكنند و بسيار خوشبو است .