تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
ارزانى دارد ، چيست ؟ گفت : عقلى كه بدان ، وجه معيشت مهيّا كند . گفت : اگر آن را ندهد ؟ گفت : مالى كه ستّار عيوب گردد . گفت : اگر از آن هم محروم باشد ؟ گفت : صاعقه‌اى كه او را محروق نموده و مكان و بلد وى را از وجود وى فارغ دارد .

1310 - ركايب و مركوب

نقل است : « سيّد مرتضى » در جايى كه مشرف به معبر بود ، نشسته ، « ابن مطرز » شاعر را ديد كه كفش كهنه پوشيده ، مىگذرد . وى را پيش خود خوانده ، گفت : يكى از اشعار خود را بخوان ! وى نيز شروع به خواندن كرده ، بدين بيت كه رسيد :
اذا لم تبلغنى اليكم ركائبى * فلا وردت ماء و لا رعت العشبا
* * * تا هنگامى كه شتر و اسب‌هاى كاروان من به منزل شما نرسد پس هيچ‌گاه آب نمىنوشد و نه در چمنزار به چرا مشغول مىشود . « سيّد مرتضى » گفت : ركايب اين كفش كهنه باشند ؟ ابن مطرز زمانى خموش شده ، گفت : چنان كه هبه و عطيّات سيّد متمثّل به قول خود گرديده كه گفته :
و خذ النوم من جفونى فانى * قد خلعت الكرى على العشاق
* * * همانا خواب را از چشمان من بگير ! پس همانا من خواب را به خاطر عاشقان رها كردم . مركوب من نيز منحصر به همين كفش كهنه است . چه جناب سيّد چيزى را عطا نكرده كه مالك آن باشد و به كسى بخشيده كه آن را قبول كند . سيّد از سخن وى منفعل گرديده ، گفت : از صله و جايزه‌اش بهره‌مند ساختند .

1311 - گلايه از بىرحمى روزگار

« ابو طيّب » به تمنّاى ملاقات جدّهء مادرى خود كه در كوفه بود ، عزيمت عراق نموده ، در راه بعضى مواد ، سدّ راه مقصد گرديده ، بالضروره عنان عزيمت به جانب بغداد معطوف و از آن‌جا مكتوبى به جدّه‌اش در قلم آورد كه در بغداد به فيض ملاقات مستفيض شود . قضا را در رسيدن مكتوب چندان شعف و سرور بر جدّه‌اش غالب آمده ، از فرط شادمانى جان به قابض ارواح سپرد . « ابو طيّب » اين قصيده را در مرثيهء وى انشا نمود :
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 526 | الشيخ البهائي العاملي / سنندجى / دريابارى