براى حساب نگاه مىدارند ، كه يكى فقير و ديگرى غنى بوده است .
بندهء فقير مىگويد : پروردگارا چه حسابى از من مىخواهند و حال آن كه نه حاكمى بودهام و نه مقامى داشتهام كه در آن عدل و ظلم كرده باشم ، و مالى هم به من نداده بودى كه حق آن را نداده باشم ، و روزيم به اندازهء كفاف بود ، پس چرا براى حساب نگاهم داشتهاند ؟
خداوند مىفرمايد : بندهء من راست مىگويد ، او را به بهشت بريد و كسى را كه مالدار بوده ، به اندازهاى در موقف نگاه دارند ، كه اگر چهل شتر عرقش را بياشامند ، سير شوند ، آنگاه داخل بهشت گردد .
بندهء فقير از او مىپرسد : چرا ديرتر آمدى ؟ در پاسخ گويد : طول حساب اموال من يكى پس از ديگرى كه سخت مورد دقت قرار مىگرفت ، و مرا مىآمرزيد ، باعث شد كه اين اندازه مرا معطَّل كنند ، سپس از فقير مىپرسد : تو كيستى ؟ گويد : من همان كسى هستم كه در موقف حساب همراه تو بودم ، غنى گويد : نعمت بهشت شكل و قيافهء تو را آنقدر تغيير داده كه من تو را نشناختم .
و اين سبكى حساب و دخول در بهشت ، براى فقير ، بزرگترين نعمت الهى است كه به فقير داده مىشود ، و هم در دنيا سبب راحتى و آسايش اوست كه كسى براى اخذ ماليات و در آخرت براى حساب و كتاب ، به سراغ او نمىآيد و دلش به ياد غير خدا مشغول نمىشود ، و از حفظ مال ، و ترس گرفتن حاكم و بردن دزد و اتلاف آن بوسيلهء حسودان ، در آسايش است .
همچنين در فكر زياد كردن آن و رسيدگى به املاك و مزرعه و حقوق كارگران و افراد زيردست نيست ، و رنج خستگى سفر تجارتى ، او را نمىفرسايد و از غرق شدن در دريا و سرگردانى در بيابانها ، و آرزوى مرگ او توسط وارثان ، ايمن است .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 416
مساهمون: ابو الحسن شعرانى
ص٤١٦