گفت : تويى كه جمع مىشود پيش تو خراج مملكت ؟ !
گفتم : نه ، بلكه خراج به پيش تو مىآورند .
گفت : آيا مىدانى كه شما را چرا طلبيدهام ؟
گفتم : نه .
گفت : براى آن طلبيدهام كه خانههاى شما را خراب كنم و دلهاى شما را غمگين كنم و شما را به سرّات - كه نام بيابانى است بىآب و علف - نزول فرمايم و نگذارم احدى « 1 » از اهل شام و حجاز را كه پيش شمااند .
به واسطهء آنكه محلّ فسادند . يعنى مىترسم كه به تو بيعت نموده ، دفع من كنند .
پس من گفتم كه ايّوب - عليه السّلام - مبتلى به بليّات متعدّده شد و صبر كرد ؛ و يوسف - عليه السّلام - برادرانش ظلم
/ 95 B /
بر او كردند و از گناهان ايشان گذشت ؛ و سليمان - عليه السّلام - را پادشاهى عظيم داده ، شكر بهجا آورد ؛ و تو از نسل اينچنين اقوامى ؛ يعنى تو را صبر و شكر و حلم بايد در خلافت .
از اين سخنان خوشنود شده ، گفت : حديث كن براى من از آن حديث كه « 2 » در وقتهاى گذشته از رسول خدا وارد شده .
گفتم : حديث كرد مرا پدرم محمّد باقر از جدّم زين العابدين از رسول
هامش
( 1 ) . س : احد .
( 2 ) . س : - كه .