نشد ، و تاكنون هيچ خبرى از وى در دست نيست . صبحدم كه بنابر آداب و رسوم به در منزل او رفتند ، اجازهء ورود نيافتند . چون اجازه دادن به تأخير افتاد ، علت آن را نفهميدند ، لذا در اين باره سؤال كردند و چندين روز ، امر بر آنها مشتبه بود ، پس از مدتى مشخص شد كه او از حكومت كنارهگيرى كرد و براى عبادت به كوه و دشت پناه برده است ، ديگر ، هيچگاه ديده نشد . گويند : وزيرش نيز همراه وى رفت . در اين باره عدى بن زيد چنين مىسرايد :
به يادآور پادشاه خورنق را كه روزى به كار نظارت مىكرد و ارشاد و راهنمايى انديشه مىطلبد او به سبب ديدنيها ، فزونى ثروت و دارايى درياى پهناور و كاخ سدير ، خوشحال و مسرور شد ناگهان به خود آمد و گفت : چه خوشى و سرورى براى انسان زندهاى است كه به زودى خواهد مرد پس از كاميابى پادشاهى و توانگرى قبرستانها آنان را پنهان كردند پس همه مردند مانند برگهاى خشكيدهاى كه بادهاى صبا و دبور ، آنها را درهم پيچيد « 1 » .
هنگامى كه در روزگار خلافت ابو بكر ، خالد بن وليد بر حيره تسلط يافت ، عبد المسيح بن عمرو بن بقيله چنين سرود :
آيا پس از دو مندر ، چهارپايانى را خواهم ديد كه ميان خورنق و سدير رفت و آمد كنند ؟ دلاوران هر قبيله از رويارويى با وى اجتناب مىورزند به خاطر ترس از غرش رعد آساى شير ( شخص ممدوح ) ما پس از مرگ ابو قبيس مانند گوسفندانى شدهايم در روز بارانى قبيلههاى معد ، خاندان ما را تجزيه كردند گويا ما مانند بعضى از اعضاى شتر ، پاره پاره شدهايم « 2 » .
هامش
( 1 ) -و تبين رب الخورنق اذ شر * ف يوما و للهدى تفكيرسره ما رأى و كثرة ما يم * لك و البحر معرضا و السديرفارعوى قلبه و قال فما غب * طة حى الى الممات يصيرثم بعد الفلاح و الملك و الام * ة وارتهم هناك القبورثم صاروا كانهم ورق ج * ف فألوت به الصبا و الدبور( 2 ) -أبعد المنذرين ارى سواما * تروح بالخورنق و السديرتحاماه فوارس كل حى * مخافة ضيغم عالى الزئيرفصرنا بعد هلك ابى قبيس * كمثل الشاة فى اليوم المطيرتقسمنا القبائل من معد * كانا بعض اجزاء الجزور